.

آن کس که بداند و بداند که بداند                                اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

آن کس که بداند و نداند که بداند                              بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آن کس که نداند و بداند که نداند                             لنگان خرک خویش به منزل برساند

وان کس که نداند و نداند که نداند                                   در جهل مرکب ابدالدهر بماند






طبقه بندی: شعر، 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 بهمن 1387 توسط غریبه

تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست من تشنه یک لحظه تماشای تو هستم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست



طبقه بندی: شعر، 

نوشته شده در تاریخ جمعه 21 تیر 1387 توسط غریبه

نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید از خود راند

بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم...
چقدر این زندگی زیباست

که من بعد از چه طولانی زمانی ،

یافتم عشق و تو را با هم.

 

تو را من دوست میدارم

- اگرچه خوب میدانی

وگرچه در غزلهایم

به تأکید فراوان گفته ام این را -

 

تو را من دوست میدارم

و با تو زندگی زیباست

و بی تو زندگانی ....

بگذریم از این سخن ...

بیجاست !

برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود،

اگر پاییز می دانست،

برایم عنچه سرخ گلی را میشکوفانید

که با آن خیر مقدم گویمت

اما نمیدانست

 

گمان می کرد ، روز آخر دیدار ما آن روز پاییزی است

- و شاید من خودم هم این چنین بودم ! -

 

پذیرایت شدم ، با بوسه و لبخند

تنت چون دیدگانت سرد

و احساس گریزی بی امان در چشم تو پیدا.

غروری سهمگین و وحشت آور بود،

که از چشم تو می بارید

و من با خویشتن گفتم:

 

« چگونه این غرور شرمگین‌ را بوسه باید داد؟! »

 

- که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود -

 

« تو را من دوست می دارم ! »

و با این جمله دیوار غرورم را شكستم من.

تمام داستان این بود.

« تو را من دوست می دارم

توهم آیا مرا … »

اما

سؤالم چشم در راه جوابت ماند

و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛

سكوتی سخت وحشت زا،

که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم

ولی جرأت به خود دادم

و یکبار دگر آرامتر اما -

زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم

و با شرم از غرور خویشتن گفتم:

« تو را من دوست می دارم،

تو هم ... آیا ... ؟

ولی اینبار

تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت

 

و استنباط من از گردش خون در رگت این بود:

 

« تو را من دوست می دارم! »

به دستت دست لرزانم گره میخورد

 

خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره میزد

 

و او سرهای ما را سوی هم می برد

و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت

 

صدای عقل میگفت: « ایندو را از هم جدا سازید ! »

صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزید »

 

و ما عمداً صدای عقل را از گوش می راندیم

 

و بعد از آن هم آغوشی

خدا ما را اسیر خواب شیرین جوانی کرد!

و من سهم بزرگی از تو را در سینه میدادم - نفسهایت -

همان سهمی که بی او زندگی هیچ است

همان سهمی که بی او جسممان مرده است

- و دیگر سرنوشت روح نا معلوم!

که از دنیای بعد از مرگ ما چیزی نمی دانیم -

همان سهمی که بی او ...

عشق آیا سرد می گردد ؟!!

 

- و من اندیشه کردم….

 

عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود -

و من آری

نفسهای تو را در سینه میدادم

و این سهم بزرگی بود

ولی با آن امیدی که مرا با تو نگه میداشت

 

نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو

و خوابی بود

و من باور نمیکردم

بدین حد خوب و شیرین باشد این رؤیا!

 

و آیا هیچ رؤیا بود؟!!

 

و یا عین حقیقت بود و من رؤیاش می دیدم؟!

 

به هر تقدیر شیرین بود

به هرصورت گوارا بود

شرابی که من از لبهای تو چیدم

تمام خوشه هایش را

و با انگشتهایم خوب افشردم

تمام دانه هایش را

و در چشم تو نوشیدم

تمام جرعه هایش را

و در آغوش معصوم تو سر کردم

تمام نشئه هایش را

و زیبا بود ؛

و بی اندازه زیبا بود

خواب روح ِ بیدارم

و احساس جدیدی بود

این در خواب بیداری!

و این آغاز خوب داستان شادمانی بود

و این سرفصل شیرین جوانی بود

چه فصل بی نظیری بود

نفسها اظطراب انگیز

بدنها سرد و شهوتناک

هوای بوسه ها شرجی

زمین بوسه ها سوزان

و ما - از یكدگر سرشار -

چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه می دادیم!

که لذت ترس را می کشت

و بوسه سا تو بر صدها جهنّم باز می ارزید

و وقتی رنگ زیبای گناهان را به تن دادیم

چه دلمرده است رنگ عصمت دلها

زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار

تو را من ناگهان باید درون خویش می دیدم

و هرگز هم نفهمیدم

 

کدامین ورد باعث شد

 

تو را در صبح آن روز طلایی رنگ پاییزی

 

برای خویش بردارم؟!

کدامین نیمه شب دست دعایم را

خدا پراستجابت بر زمین آورد؟!

کدامین روز ایمان نگاهم بر تو کامل شد؟!

ولی امروز میدانم

 

که من تا آخرین مقدار ممکن با تو می باشم

که من تا یکقدم بعد از خدا هم باتو می باشم

و تو تا آخرین مقدار ممکن با منی امروز

و تو تا یکقدم بعد از خدا هم با منی هر روز

و لبریز از تو بودم وقتی از خود باز پرسیدم:

« تو را من دوست میدارم ؟! »

و در پاسخ به این تردید

و در حالی که لبها بی صدا بودند

تنم با حالتی واضحتر از هر جمله پاسخ داد:

« آری ... دوستت می دارم! »

و من جنبش شهوانی خون در رگم ، آنروز

پیام بوسه ها را درک میکردم

و آیا « دوستت میدارم »

همین احساس را در خویش میگنجاند؟!

- یقیناً پاسخش منفی است

که سهم کوچکی از حس من نسبت به تو در « دوستت دارم »

 

بود

و « خواهم داشت » شاید بیشتر ... شاید ! »

که تا امروز

کلامی نیست کز تندیس این حس پرده بردارد

و شاید... « بی تو نتوان بود » ... شاید ... بهترین باشد. -

و اینک در فرود شعر « دلتنگم برایت » جمله ای زیباست

هنوز از گرمی آغوش تو سرشار سرشارم

وگرچه بوی تو روی تنم مانده است

و گرچه در سکوت کوچه میبینم تو را ، آرام در رفتن

دلم اما برای دیدنت تنگ است...

و بعد از تو سکوت خانه سنگین است

و پیش از تو،

سکوت خانه سنگین بود!

کدامین شعر من گویاترین شعر است

برای بی صدا بودن ؟!

کدامین شعر من وقتی

سکوت و انزوایم را بیاغازم

تو را آرام خواهد کرد؟!

و آیا هیچ شعری می تواند جای خالی مرا ...

هرگز!!

و بی تو بودن اینک نیک دشوار است

و گاهی از خودم پرسیده ام: « آیا

تو را هم مرگ خواهد برد؟!

و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟! »

و اما خوب می دانم

که بی پاسخ ترین پرسش

و بی پرسش ترین پاسخ

برای آدمی مرگ است!!!

و روزی می رسد آن لحظه آخر

- یکی از ما دو خواهد مرد! -

و ما بی هم ... چگونه می شود ...

هرگز!

و اینگونه

به جبر عشق

من بر آخرت مؤمن ترین گشتم

و رستاخیز بعد از مرگ روز دیگری در هستی عشق است

و این فرصت که بعد از مرگ

شاید ما دوباره پیش هم باشیم

به آن ایمان و این اقرار می ارزید

و با این دید ، محشر ، روز زیباییست

و با این وعده دوزخ ، بهترین مأواست

و تصنیف بلند عشق تو امروز

در اوج خویش می رقصید

و من - تصنیف ساز عشق تو - امروز

تو را در اوج ِ تو دیدم

و پرسیدم که: « شادی چیست غیر از این

که تصنیف بلند عشق را در اوج خود بینی؟! »

و از اعماق قلبم شادمان بودم

و قانون بزرگ زندگی را خوب فهمیدم :

 

نه با اندوه باید ماند

 

نه غم را باید ازخود راند

 

بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم...





طبقه بندی: شعر، 

نوشته شده در تاریخ شنبه 25 تیر 1384 توسط غریبه

باز اشكم بی بهانه

همچو شبنم همچو باران

گشت از چشمم روانه

یادم آید : یار دیرین یار بی دین

خاطراتی تلخ و شیرین

در خیابانهای شهرم

نوجوانی بودم عاشق

تازه بالغ

شاد و خوش از غصه فارغ

در درونم لیك جنگی بین زشتی با قشنگی

مهر و نفرت

عشق و شهوت

من گرفتار این میانه

روزها یك یك گذر كرد

دل به تنهایی به سر كرد

عاقبت بختم خبر كرد

چشم او بر من نظر كرد

مهر او بر من اثر كرد

زندگی شد عاشقانه

در كنار هم نشستیم

شیشه ی تنهایی و غم را شكستیم

عهد و پیمانها كه بستیم

تا فقط من باشم و او

تا نیندازد جدایی بین ما افسون و جادو

ای دریغ از این زمانه

اینك او آنجا نشسته

عهد و پیمانش شكسته

در كنارش یار تازه

عشق ؟ نه ! بازی تازه

كاش بودم یك جوانه

تا برویم بار دیگر

تا بجویم یار دیگر

دلبری از جنس الماس

یاری از جنس ترانه





طبقه بندی: شعر، 

نوشته شده در تاریخ شنبه 21 خرداد 1384 توسط غریبه

فرزانه حاكم زاده

تو به اضافه پنج تا قناری
یعنی محبت
من، منهای همه‌ی آدم‌ها غیر از تو
یعنی عشق
پدر تقسیم بر من، تو و مادر
یعنی ایثار
مادر زیر رادیكال
یعنی زندگی
و زندگی یعنی عشق تقسیم بر بی‌نهایت

 





طبقه بندی: شعر، 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 خرداد 1384 توسط غریبه

سلام به تو، به آفتاب، به پاكی، به آب،

سلام به من، به مهتاب،

 

به دل كه با شتاب می تپد در قفس،

 

به مرغكی كه پر ز وادی هوس،

 

به عشق بیكران لاله های غم زده،

 

به بوی خاك بیشه های نم زده،

به سرخی افق به گاه مرگ مهر،

 

به آبشار،به كوه ،به دشت،به آبی سپهر،

 

به این نگاه خسته ی مسافر كویر،

 

به آن كلام دل نشین مرد پیر ،

 

به ناله های یی زدست جور یار،

 

به انتظار باغ سر رسیدن بها‌ر

 

سلام من به اون دلی

 

که میزنه برای من

 

برای من برای من

 

سلام من به تو که مثل من غریبه ای

 

سلام من به غربت غریبه ای...

 

سلام من به اون کسی که زودتر به من بگه سلام!!


 





طبقه بندی: شعر، 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 خرداد 1384 توسط غریبه

عشق یعنی بیداری تا سحر

عشق یعنی فاصله ها تا قمر

عشق یعنی پیچش غمهای ما

عشق یعنی کوشش دلهای ما

عشق یعنی رسواییه تو قلب

عشق یعنی قلقلکهای تو قلب

عشق یعنی خفتن عقلهای ما

عشق یعنی بازیه احساس ما

عشق یعنی گره دل وا شدن

عشق یعنی حاضر حاضر شدن

عشق یعنی خود فروشی ها ز او

عشق یعنی دل فروشی ها به او

عشق یعنی آخر اول شدن

عشق یعنی جنگ این اول شدن

عشق یعنی صاحب صاحب شدن

عشق یعنی ما به او طالب شدن

عشق یعنی سرفرازیهای او

عشق یعنی عشقبازیهای او

عشق یعنی اینکه ماها من شدن

عشق یعنی روح ما یک تن شدن

عشق یعنی راه های پر زسنگ

عشق یعنی کوچه های تنگ تنگ

عشق یعنی جاده آزادگی

عشق یعنی فاتح و سازندگی





طبقه بندی: شعر، 

نوشته شده در تاریخ شنبه 10 اردیبهشت 1384 توسط غریبه

 

یه شعر از شل سیلورستاین بنویسیم:

۲۵ دقیقه مونده:

اونا دارن چوبه ی دارو علم میکنن

۲۵دقیقه وقت دارم

۲۵ دقیقه ی دیگه تو جهنمم

۲۴ دقیقه وقت دارم

خب یکم لوبیا پخته بهم دادن که گشنه نمیرم

۲۳ دقیقه ی دیگه وقت دارم

میدونی!... هیچکی ازم نمیپرسه چه حالی دارم

۲۲ دقیقه وقت دارم

به فرماندار نامه نوشتم به اون لعنتی

اوخ همه ش ۲۱ دقیقه دیگه

به شهردار تلفن زدم نیست رفته نهار

۲۰ دقیقه وقت دارم

کلانتر میگه دوست دارم ببینم چه جوری میمیری

۱۹ دقیقه وقت دارم

بهش خندیدم تف انداختم تو صورتش

۱۸ دقیقه وقت دارم

به قاضی تلفن زدم التماس کردم

۱۷ دقیقه وقت دارم

اون گفت : (( دو هفته دیگه تلفن بزن

نه سه هفته دیگه ))

۱۶ دقیقه وقت دارم

وکیلم میگه : (( ببخشید متاسفم

که این پرونده رو باختم ))

۱۵ دقیقه وقت دارم

خب اگه باختی و متاسفی پس بیا جاتو با من عوض کن

۱۴ دقیقه وقت دارم

حالا کشیش هم اومده تا برام دعا بخونه

۱۳ دقیقه وقت دارم

اون از آتیش جهنم حرف میزنه ولی من خیلی سردمه

۱۲ دقیقه وقت دارم

حالا دارن طنابو امتحان میکنن پشتم یخ زده

۱۱ دقیقه وقت دارم

طناب لعنتی امتحانشو پس داد کارش درسته

۱۰ دقیقه وقت دارم

ممکنه عفو بهم بخوره و آزاد شم

۹ دقیقه ی دیگه هنوز مونده

ولی سینما که نیست پس میگن :

(( ولش کن یارو رو ))

۸ دقیقه ی 0دیگه وقت دارم

حالا دارم از نردبون میرم بالا پاهامو بستن

۷ دقیقه ی دیگه مونده

باید مواظب پله ها باشم وگرنه پام میشکنه

۶ دقیقه ی دیگه مونده

پاهام طناب پیچه گردنم وسط گره س

۵ دقیقه وقت دارم

یکی بیاد طنابو باز کنه...

۴ دقیقه وقت دارم

کوهها رو نگا! عجب آسمونی!

۳ دقیقه وقت دارم

لامصب چه روز قشنگیه برای مردن

هنوز ۲ دقیقه دیگه دارم

صدای لاشخورا میاد غار غار کلاغا میاد

۱ دقیقه وقت دارم

حالا تاب میخورم برو که رفتیم....

دیگه وقت ندارم





طبقه بندی: شعر، 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 اردیبهشت 1384 توسط غریبه


عاشقی آوارگی بیچارگی دارد به پیش........................................

پیشمرگ بایدبودورفت بایدگذشت ازجان خویش............................

زندگی بی عشق مرگ است مرگ براین زندگی..........................

زنده بادا عاشق پرستی زنده باد این زندگی................................

 

خب دیگه چه میشه کرد





طبقه بندی: شعر، 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 فروردین 1384 توسط غریبه

پرنده های عشق
آواز مرا بخوانید;
كه دلم

در سینه شما میتپد....
از آنسوی آسمانهای صاف پر ستاره
....
از فراز كوههای بلند سر به فلك كشیده
...
از افقهای دور نادیده ئ نا شناخته
...
دیدم كه می آیی
...
خورشید بر پیشانی زده ای و

ماه بر سینه
دم گرمت زمین را بیدار كرده است و
آهنگ آمدنت زمینییان را...
دیدم كه می آیی
...
رنگین كمان

((
عشق و اندیشه...صلح و آزادی))
طاق نصرت آمدنت شده است و

حریر دریای آرزوها
((
سرخ فرش)) خوش آمدنت...
دیدم كه می آیی
...
می آیی تا

بر نشای امیدهای در دل كاشته مان
باران شوق باری و
بر دشتهای در سایه افتاده زندگیمان
پرتو حیات...
می آیی
...
می آیی...

<:P:>



طبقه بندی: شعر، 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 فروردین 1384 توسط غریبه
درباره وبلاگ

جستجو


آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسنده

موضوعات

نظر سنجی

پیوند ها

صفحات جانبی

پیوندهای روزانه

آمار سایت



ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو